
مرواریدی در آب : روایت زندگی طلبه شهید سیدعلی زنگی آبادی/تالیف فخری هوشمندپناه.
بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، ، . اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کرمان
با موضوع:زنگی آبادی سیدعلی ۱۳۴۶-۱۳۶۵.شهیدان -- سرگذشتنامه -- ایران -- زنگی آباد (کرمان) .جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- شهیدان.Martyrs -- شهیدان -- خاطرات -- بازماندگان -- ایران -- زنگی آباد (کرمان).Diaries -- *Survivors -- Iran -- Iran-Iraq War, ۱۹۸۰-۱۹۸۸ -- Martyrs.Martyrs -- Biography
-- Iran -- Zangiabad (Kerman).Zangiabad (Kerman)
در کتاب مرواریدی در آب زندگی شهید بصورت داستانی و با گویش کرمانی روایت شده است و به جهت پیدا شدن پیکر مطهر شهید در اب، نام مرواریدی در آب برای این کتاب انتخاب شده است.

طلبه ی بیسیم چی : مروری بر زندگی و خاطرات طلبه ی شهید سیدعلی زنگی آبادی/تالیف فخری هوشمندپناه؛تحقیق و پژوهش فخرالدین مهدوی خانوکی, ویراستار علی ذبیحی علی تپه.بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کرمان
با موضوع:جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- سرگذشتنامه -- شهیدان.شهیدان -- سرگذشتنامه -- ایران -- کرمان (استان).زنگی آبادی سیدعلی ۱۳۴۶-۱۳۶۵.
.Martyrs -- Biography -- Iran -- Kerman (Province)
خانم هوشمند پناه مولف کتاب بیان کرد در کتاب طلبه ی بیسیم چی، به عدد نام مقدس حضرت علی علیه السلام،110 خاطره از بخشهای مختلف زندگی شهید بیان شده و در پایان هر خاطره، نام راوی ذکر شده است. راویان کتاب، خانواده، دوستان و هم رزمان شهید می باشند.
نام این کتاب بر اساس مسئولیت اصلی شهید در جبهه انتخاب شده است.
خاطره طلبه شهید علی زنگی آبادی
بچه زنگی آباد کرمان بود ولی در مدرسه محمودیه قم درس می خواند ، به جبهه آمد و در گردان 408 غواص از لشکر ثارالله که مسئولیتش با من بود مشغول شد ، البته دوره آموزشی رزمی ، شنا و غواصی را گذراند و از آنجا که رابط بین فرمانده گردان و لشکر باید کاملاً مورد اعتماد باشد ، برای اینکار بیشتر از طلبه های بسیجی استفاده می شد و شیخ علی نیز بیسیم چی من بود .شبها در چادر بچه ها کلاسهای قرآن ، دعا و اخلاق برقرار بود . بچه ها بدون خواندن سوره واقعه نمی خوابیدند و شیخ علی از کسانی بود که این مباحث را برای بچه ها دنبال می کرد .
بقدری وارسته و با فضیلت بود که بعنوان پیشنماز گردان نیز انتخاب شد ، تا اینکه یکروز یک روحانی 60 ساله از سیرجان به جبهه آمد و قصد داشت دو ماه درگردان بماند . شیخ علی خیلی خوشحال شد . از او پرسیدم چی شده ؟ گفت : " خوشحالم از اینکه این روحانی آمده و مسئولیت بزرگی از گردن من برداشته شده ، او پیشنماز می شود و من از این مسئولیت رهامی شوم . به همین جهت خیلی خندان و شاد بود . شیخ علی، مسئولیت پیشنمازی را به اصرار پذیرفته بود و از موقعیت بدست آمده خوشحال بود .
ظهر که برای اقامه نماز رفتیم ، بعد از نماز جماعت ظهر ، آن روحانی 60 ساله ، بین دو نماز از بچه هاتشکر کرد و گفت :شما که در گردان غواص خدمت می کنید مسئولیت مهم و خطرناکی را بعهده گرفته اید .
او بین سخنان خود یک فحشی هم به صدام داد . همانطور که حرف می زد . شیخ علی از وسط جمع بلند شد و گفت : " حاج آقا ببخشید فحش ممنوعه ." آن روحانی گفت : من خطاب به صدام گفتم ، او دشمن دین خداست ، هزاران انسان بیگناه را کشته است . شیخ علی گفت :" بهرحال ما حق نداریم فحش بدهیم . ما مسلمانیم از نظر اخلاقی باید رعایت کنیم و اضافه کرد که اگرما فحش بدهیم از جهاتی شبیه صدام می شویم . شیخ علی از این ماجرا ، نگران و ناراحت شد . بعد از نماز عصر ، آن روحانی آمد پیش من وگفت :" با وجود چنین طلبه هایی ، من ضرورتی نمی بینم که در گردان شما بمانم و گفت : " شما گردان سرمایه داری هستید . البته منظورش وجود طلبه هایی مثل شیخ علی بود ، اینها را سرمایه های گرانبهایی می دانست . خلاصه او رفت و من به شیخ علی گفتم : چرا در جمع بچه ها ،این کار ، را کردید ؟ شیخ علی گفت : "اگر صبر می کردم ممکن بود فحش دوم را هم بدهد و خدای نکرده روی صداقت و پاکی بچه ها ، تاثیر بگذارد . او تا این حد حساس بود و همه مسائل را رعایت می کرد .
برای عملیات کربلای 4 آماده می شدیم ، بچه ها باید آرپی جی زدن را در آب هم یاد می گرفتند و در حالیکه پا دوچرخه می زدند ، شلیک هم می کردند . برای کسب این آمادگی ، 18 ساعت در شبانه روز کار می کردیم و کار با عشق و علاقه زیادی ادامه داشت . یازده نفر طلبه در گردان داشتیم که با آن همه کار ، شبها در آب ، نماز شب می خواندند . وجودشان گردان را نورانی کرده بود . عصر روز سوم دی ماه سال 65 وارد منطقه عملیاتی کربلای 4 شدیم . وارد آب شدیم . تیر اندازی شدید دشمن شروع شد و چند نفر کنار ساحل زخمی شدند . خودم را به پشت سیم های خار دار رساندم ، شیخ علی زنگی آبادی بی سیم چی من بود ، یک عراقی که حدود 4-5 متر بیشتر با ما فاصله نداشت با تیر بار به طرف ما تیر اندازی کرد . شاید حدود 100 تیر بطرف من شلیک کرد ، تمام سیمهای خار دار قطع شد . از همان اول می خواستم تیر اندازی کنم ، ولی خشاب اسلحه ام کنده شد و تیر هم نمی زد ." اشهد " خود را گفتم و به صورت سرباز عراقی نگاه کردم ، او هم حیران شده بود که چرا کشته نمی شوم ؟!
به سمت چپ نگاه کردم ، دستهای شیخ علی زنگی آبادی رو به آسمان و مشغول دعا کردن بود . عراقی که این صحنه را دید ، یک نارنجک جلوی پای شیخ علی انداخت ، نارنجک منفجر شد . شیخ علی فریاد کشید ، اما دستهایش را پایین نیاورد و کوچکترین زخمی هم برنداشت . هر دو نفرمان گیر کرده بودیم . عراقی که دید ممکن است دعای این شیخ نابودش کند ، اسلحه را به سوی من پرتاب کرد و از دیوار سنگر پایین پرید. جیغ می کشید و می دوید ، حدود 30 نفر همراهش فرار کردند . من از شیخ علی نارنجکی گرفتم و به آن طرف دیوار انداختم ؛ بعد هم با شیخ به آن طرف دیوارهای دفاعی دشمن که حدود 2 متر بود ، رفتیم . در عرض 5 دقیقه خط را که 700 متر بود ، تصرف کردیم . یک دفعه خط دشمن خاموش شد و من از خوشحالی دو دستم را بر سر شیخ زدم و گفتم :" چه کار کردی ؟"گفت :" دیدی چطوری حالشان گرفته شد ،تا بفهمند با کی طرف هستند ." آری این کار با اسلحه نبود ، با دعا بود .

مثل مالک : روایتی از زندگانی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی/بازنویسی احمد ایزدی.سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان
کتاب "مالک اشتر" به خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی فرمانده تیپ امام حسین علیه السلام لشکر 41 ثارالله می پردازد.
با موضوع:جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- خاطرات.زنگی آبادی یونس ۱۳۴۰ - ۱۳۶۵ .جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- شهیدان
در بخشی از این خاطرات آمده است:
پدرش جلوی هیئت های عزاداری آینه و قرآن می گرفت. وقتی از دنیا رفت، قرار شد شخص دیگری این کار را بکند؛ آینه و قرآن گرفتن جلوی هیئت سنتّ بود توی روستا.
امام جماعت در مسجد پرسید: «امسال چه کسی می خواهد آینه و قرآن بگیرد...؟ »
یونس که از جا بلند شد، غوغایی افتاد توی جمعیت. فقط دوازده سالش بود؛ زود یتیم شد....
کتابخانه عمومی ترابی موسوی در شهر زنگی آباد در ۱۷ کیلومتری شمال کرمان واقع شده است. این بنای عظیم با دوهزار متر مربع زیربنا در سه طبقه به همت خیر کتابخانه ساز حاج سید مصطفی ترابی موسوی در سال ۱۳۷۷ تاسیس شده است.